محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4428

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سلم بن احوز گفت : « بيم دارم اين مرز و اين مردم تباه شوند . قديد را سوى او بفرست . » نصر به قديد بن منيع گفت : « سوى وى رو . » گويد : قديد پيش كرمانى رفت و گفت : « اى ابو على به لجاجت افتاده اى و بيم دارم كه كار بالا گيرد و همگى به هلاكت افتيم و اين عجمان ما را شماتت كنند . » گفت : « اى قديد ، من از تو بدگمان نيستم ، رخدادهايى بوده كه با وجود آن به نصر اعتماد ندارم . پيمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفته : مرد بكرى برادر تو است اما به او اعتماد نكن . » گفت : « اكنون كه اين انديشه در خاطرت افتاده گروگانى به او بده . » گفت : « كى ؟ » گفت : « على و عثمان را به او بده . » گفت : « كى را به من مىدهد كه خيرى در او نمىبينم ؟ » گفت : « اى ابو على ، ترا به خدا مبادا اين ولايت به دست تو ويران شود . » گويد : آنگاه قديد سوى نصر بازگشت و به عقيل بن معقل ليثى گفت : « بيم دارم در اين مرزها بليه اى رخ دهد با پسر عموى خويش سخن كن . » گويد : عقيل به نصر گفت : « اى امير به خداى قسمت مىدهم كه عشيرهء خويش را به شئامت نيندازى ، در شام خارجيان با مروان نبرد دارند اما مردم و ازديانى كه همسايگان تواند سبكسرانه و سفيهانه به فتنه افتاده‌اند . » گفت : « چه كنم ، اگر كارى مىدانى كه مردم را به سامان آرد بگوى كه او به تأكيد گفته كه به من اعتقاد ندارد . » گويد : عقيل پيش كرمانى رفت و گفت : « اى ابو على روشى پيش آورده اى كه پس از تو نيز از اميران خواهند خواست ، كارى مىبينم كه بيم دارم عقلها در آن